Unreliable Narrator

Writing for the sake of it

بتهوون به دادم برسه

یکی از چیزهایی که بخاطرش از شرکتمون خوشم می‌یاد، همینه که اصلاً دولتی نیست. ما می‌دونیم برای کی کار می‌کنیم. می‌دونیم چطوری این شرکت ایجاد شده و به کی می‌رسه. خودش و دخترش آمریکان، و حتی طرفدار اینا هم نیستن. همه کارمندها با صدای بلند راجع به عقایدشون حرف می‌زنن، حتی بحث و دعوا می‌کنن. صدای رئیس مذهبیم رو می‌شنوم که از گندکاری‌های این‌ها می‌گه و هیچ دفاعی نمی‌کنه. 

به آقای کول IT فکر می‌کنم. این آقا یکی از کارمندهای موردعلاقه‌ام توی این شرکته. یه اسم فارسی خوبی داره. اکثراً خوشروئه و شوخی‌های بامزه‌ای می‌کنه. با من خیلی معمولی و مثل بقیه رفتار می‌کرد و گاهی سربه‌سرم می‌ذاشت ولی بعد از اینکه فهمید ارشد فلسفه فلان دانشگاه رو دارم (اکچولی ندارمش چون پایان‌نامه ندادم هنوز.) خیلی تعجب کرد و گفت: جدی؟ 

مثل همیشه که هرکسی می‌فهمه رشته لامصبم چیه سوال‌های روتین همیشگی رو پرسید. در آخرش که: خب فلسفه بخونی چه کاره می‌شی؟

من شونه بالا انداختم و به اطرافم اشاره کردم: دارم اینجا کار می‌کنم دیگه! 

خلاصه توی این جریانات اخیر، فهمیدم که آقای کول IT سه سال پیش، شش ماه زندان بوده. رفته بوده جدا کنه، که مردم رو نزنن، که خودش رو هم گرفتن. امسال ملت بهش می‌گفتن مراقب باش باز نگیرنت! دوباره شش ماه نباشی. می‌خندید و سرش رو تکون می‌داد. می‌گفتن وقتی نبوده همه مدیرها و رئیس‌ها نگران و پیگیر کارش بودن. حتی خود مدیر عامل شخصاً. 

این‌ها باعث شد آقای کول IT که قبل حرف زدن با من می‌ره اسم فیلسوف‌ها گوگل می‌کنه تا راجع بهشون با من شوخی کنه، شبیه یه قهرمان به نظر بیاد. خوشحال بودم که وقتی نارنگی می‌بردم سرکار براش کنار می‌‌ذاشتم. 

ولی در مورد اتاقی که توش کار می‌کنم اونقدرها خوش‌شانس نبودم. 

دیشب که اینترنت وصل شد، من فقط برای چند دقیقه اخبار رو چک کردم. متوجه شدم که نفسم رو نگه داشته بودم و بعدش نفس نفس می‌زدم و می‌لرزیدم. غریزه فرار بود؟ صدای تق تق فکم اتاقم رو برداشته بود. از اون موقع به بعد، در و دیوار برام قرمزن. همه‌چیز خونیه. پیانو، تخت خواب، کیبوردی که باهاش تایپ می‌کنم. بوش رو به وضوح حس می‌کنم.

امروز صبح مثل یک زامبی اومدم سر کار. لباس‌هام رو که جلوی چشمم بودن پیدا نمی‌کردم. تو کوچه فهمیدم دوتا شالگردن انداختم. فکر کنم وقتی رسیدم رنگم پریده بود. چون هر سه تا خانومی که تو یه اتاق باهاشون کار می‌کنم سریع سوالپیچم کردن. 

سه تا خانم: ویالون، هنگ درام و راچان که پست قبلی ازش گفتم.

ویالون داشته کارهای مهاجرتش رو می‌کرده که چند ماه پیش ازدواج می‌کنه و از رفتن پشیمون می‌شه. دختر سی ساله لاغر و خوشگلیه که توی صورتش یکی دوتا عمل زیبایی داشته. خیلی مقرراتی و مودبه، مهربونه و آدم خوبیه. قبلاً مخالفشون بوده ولی الان شوهرش طرفدارشونه و می‌یاد سر کار عقاید شوهرش و صداوسیما رو مثل طوطی تکرار می‌کنه و  تاکید می‌کنه که نمی‌خواد "برده ترند" باشه و بخاطر "هجمه فضای مجازی" چیزی رو باور کنه. هرچی بیشتر حرف می‌زنه من بیشتر می‌شنوم که:"من به حرف شوهرجونم گوش می‌دم. اون حتماً درست می‌گه." حالا استدلال‌هایی که از شوهرش نقل می‌کنه انقدر ابلهانه و مسخره‌ان که نمی‌تونم تحمل کنم.

متاسفانه به شدت هم فضوله. به حرف‌های تلفن شخصی من گوش می‌ده و می‌فهمه که با خواهر نکبتم حرف نمی‌زنم و می‌یاد سر میز نصیحت که:"هیچی خواهر نمی‌شه. ببخشید قصد فضولی ندارم‌ها."

ولی واقعاً مهربونه. وقتی یکی اذیتم می‌کنه دعواش می‌کنه و هوام رو داره و وقتی یه کار درستی انجام می‌دم خیلی ازم تشکر می‌کنه و پشتم درمی‌یاد. برای همین ازش اصلاً ناراحت نیستم. فقط شست‌وشوی مغزی شده. و جاهله. 

خلاصه وقتی فهمیدن بنده از اخبار به این ریخت افتادم، شروع کردن سه‌تایی بحث و صحبت. ویالون این گوهرها رو تحویل داد و هنگ درام که همیشه وسط بازی می‌کنه با جملات پرباری نظیر "آره، اینم هست دیگه..." پاسخ داد. راچان هم معتقد بود که نمی‌شه چیزی رو تک‌بعدی دید. و با ویالون همراهی می‌کرد.

من سعی کردم یکی دو جمله حرف بزنم، ولی بیشتر بحث می‌کردم داد می‌زدم، یا حداقل یه بلایی سر خودم می‌یاوردم. پس هندزفری گذاشتم، موسیقی کلاسیک پلی کردم و صداش رو تا ته بردم بالا که هیچی نشنوم. بعد بحث براشون بیسکوییت بردم که باهام قهر نکنن، که امری است بسیار رایج در این اداره که بحثی است برای یک پست دیگه.

توضیح تصویر: تو راه محل کارم، یه جا هست که همیشه کلی کبوتر نشسته.
۱ یادداشت

سه فصل بعد، مدی کجاست؟ روشنایی.

راچان از پشت مانیتور بزرگم سرک کشید و یه باره گفت: مهاجرت کن، از اینجا برو.

لبخند زدم و گفتم: با کدوم پول؟ فقط برای یه ایلتس باید رفت ترکیه الان! 

آه کشید و برگشت سر میزش نشست. یکی دو روزه خیلی حالش گرفته است. دوست صمیمیش رو گرفتن. ساعت سه صبح ریختن تو خونه طرف و گرفتنش. هرازچندگاهی با ترس زیر لب می‌گه: نکشنش؟ و من هیج حرف قانع‌کننده‌ای ندارم که در جوابش بگم.

سلام، من برگشتم تا فصل هفتم رو بنویسم. فصل پنج رو (که توش منشی دوتا شرکت بودم) فعلاٌ خالی می‌ذاریم. هیج یادگاری خوبی ازش برام نمونده که بخوام بنویسم. ولی نمی‌شه وانمود کرد که وجود نداشته. پارسال تابستون به نظر سه یا چهار سال پیش بر من گذشته. فصل ششم رو هم فعلاً توی یک صندوق دربسته نگه می‌دارم و یکراست می‌رم سراغ فصل هفت.

از وقتی تو روشنایی مشغول به کار شدم می‌خواستم بیام اینجا بنویسم. هرچی باشه اینجا قرار بود تجارب کار من باشه. از کتابفروشی تا داروخونه، یه مدت این اطراف منشی بودم، چند روزی هم عطر فروختم. الان تبدیل شدم به کابوس کودکی‌هام، کارمند شده‌ام. بهرحال از همون بچگی می‌دونستم که فقط تا 21 سالگی می‌تونم چیزی باشم که می‌خوام و می‌دونستم هم که اگه بعدش نمیرم، دیگه مال خودم نیستم. 

ولی اونقدرها هم بد نیست. هرروز کلی اتفاق کسل کننده می‌افته که می‌تونم بیام براتون تعریف کنم.

با راچان شروع کنیم. اسم مستعارش رو می‌ذاریم راچان. یک سال از من جوونتره، ولی چون 6 ماه زودتر از من استخدام شده بالادستیم حساب می‌شه. لاغره با یه چهره رنگ‌پریده. یکم لپ داره، درشت نقشه و شمالی. از روز اولی که پام رو گذاشتم شرکت تلاش کرد باهام دوست بشه. این رو بعداً خودش هم بهم گفت. گفت:"وقتی تو اومدی، به خودم گفتم من با این دوست می‌شم." گفتم چرا، گفت دلش دوست می‌خواسته. 

راچان عادت داره مدام از من تعریف بکنه. تو خیلی باحالی، متفاوتی، عجیبی، مال اینجا نیستی، آتئیستی نه؟ تو حتما مهاجرت می‌کنی و از ایران می‌ری. اون وایب رو می‌دی. 

من ازش می‌ترسیدم. می‌ترسیدم از عقایدم باهاش حرف بزنم. در کل حرف زدن از عقاید سر کار اصلاً کار منطقی‌ای نیست. آدم هیچ وقت نمی‌دونه به کی می‌تونه اعتماد بکنه و به کی نه. تا همین چند روز پیش که دوست صمیمیش رو بگیرن من شدیداً شک داشتم که طرفدار اون‌ها باشه. گویی نیست. 

راچان می‌گه اوایل سر کار من، هیچ امیدی نداشته که بتونه باهام ارتباط بگیره. می‌گفت من عصبی و ناراضی به نظر می‌اومدم. (عجیبه که فعل گذشته رو به کار می‌بره، چون من هنوزم عصبی و ناراضی‌ام. وقتی رو تو زندگیم به یاد نمی‌یارم که ناراضی یا حداقل عصبی نبوده باشم!) بهش گفتم خیلی طول می‌کشه تا یخم باز بشه. بهش نگفتم این مدت معمولاً چندسال طول می‌کشه. من یکی از دیرجوش‌ترین آدم‌هاییم که تا حالا دیدم. 

معمولاً تو مواجهه با افراد غریبه، اخم‌آلود، جدی و بداخلاقم. مثلاً چند روز پیش با مهسو بیرون بودیم و بعد از تئاتر، ساعت 11 شب، یکی بهم زنگ زد. برداشتم و بلند، خیلی جدی و قاطع گفتم: بله؟ بفرمایید؟ یه خانومی گفت سلام. تکرار کردم: سلام. بفرمایید؟ گفت من مامان مهسوام مدی‌جان. من بلافاصله رنگ به رنگ شدم. "آآآآآآووووو خالههه سلامممم ببخشید من به جا نیاوردم. حالتون خوبه؟ چه خبر؟" مهسو با چشم‌های درشت نگاهم می‌کرد، سیگار می‌کشید و می‌خندید. 

راچان حداقل در ظاهر، سر کار هوام رو داره. می‌گم در ظاهر چون هیچ‌وقت نباید سر کار به کسی کاملاً اعتماد کنید. ولی همین که هرروز که می‌بینمش بهم لبخند می‌زنه و می‌گه:"سلام کوچولو!" خوبه. داشتن یک چهره دوستانه سر کار، موهبتیه که نمی‌شه سبک گرفتش. راستش نمی‌دونم چرا بهم می‌گه کوچولو. با 172 سانت قد و اضافه وزن، من هرچی هستم جز کوچولو. ولی این بار اول، یا حتی دومی هم نیست که مردم بهم می‌گن کوچولو. می‌گن از قدت نمی‌یاد، تویی که کوچولویی. شاید باشم. اهمیتی نداره برام اونقدر. شاید یه زمانی داشت. نه الان. نه دیگه.

راچان برنامه من رو حفظه. می‌دونه سه‌شنبه‌ها تراپی دارم و شنبه‌ها پیانو. می‌دونه اگه شنبه تعطیل باشه، جبرانی کلاس پیانوم می‌افته چهارشنبه. یکم کریپی و ترسناکه که انقدر بهم توجه می‌کنه. ولی از طرفی واقعاً باید در مورد آدم‌ها آسونگیرتر باشم. این همه سخت‌گیری و مشکوک بودن و مو رو از ماست کشیدن من رو رسونده به جایی که تنهایی مثل خوره افتاده به جونم. هرروز به خودم می‌گم:"شل کن مدی." در دفاع از مدی، باید اینو بگم که امسال سه تا از نزدیک‌ترین دوست‌هام مهاجرت کردن و از اون به بعد، صدام تو دنیای خالی خودم بیشتر اکو می‌شه. 

کاش دوست راچان رو سالم و سلامت آزاد کنن. 

توضیح تصویر: صحنه تئاتر شاخ بی‌سر که با مهسو رفته بودیم دیدنش

۱۰ یادداشت

زخم‌ها داستان می‌گن.

از تئاتر برمی‌گشتم و خوش‌حال بودم و حس خوبی به خودم داشتم. خوش گذشته بود. لباس‌هام رو دوست داشتم، ازینکه خیابون‌هایی که حفظشون بودم رو تو شب قدم می‌زدم و هوا خوب بود کیفور بودم. موزیک موردعلاقه جدیدم رو بلند کردم و کل مسیر از تالار وحدت تا خوابگاه رو تقریبا رقصیدم و جفتک پروندم. رفتم برای خودم و دوستم هم ماست میوه‌ای خریدم و خوش‌حال و خندون داشتم برمی‌گشتم خوابگاه که خوردم زمین. خوش‌بختانه صورتم چیزیش نشد. فقط ماست ترکید و به کل لباس‌ها و حتی موهام هم گرفت. پوست حدود چهار پنج سانت از زانوم کامل رفته و زخم بزرگی افتاده و خونریزی هم داشت. شلوارم هم پاره شد.
نترسیدم یا هول نکردم. می‌دونستم چی شده، به زمین خوردن عادت دارم. همیشه یه جاییم به یه چیزی گیر می‌کنه. برای همین بچگی عاشق جوی زنان کوچک بودم. توصیفش کرده بودن: دست و پاهای درازی داشت که انگار نمی‌دونست باید باهاشون چیکار کنه! یاد خودم می‌افتادم. دیگه این رو همه می‌دونن و خودم هم بهش عادت دارم. این بوت‌هام رو هم که می پوشم بخاطر لژ بزرگشون بدتر می‌شه.
وقتی برگشتم اتاق هم‌اتاقیام از اینکه می‌خندیدم و می‌خواستم از زخمم عکس بگیرم تعجب کردن. حتی وقتی رفتیم از سرپرست شب بتادین بگیریم بهم چشم غره رفت و گفت این چرا خوشحاله! خوش‌حال نبودم فقط می‌خندیدم و شوخی می‌کردم چون فقط یه زخم بود. قبلا زانوم آسیب جدی‌تر دیده و جفت پاهام رو هم شکوندم. این واقعا به چشمم نمی‌یاد. درد؟ درد که چیز بدی نیست. شاید حتی خوشایند هم باشه. این سوزش کوچیک باید بره با بزرگترش بیاد تا بتونه اشک من رو دربیاره.
الانم شستمش و بستمش و خوبه اوضاعش. فقط یکم احساس خجالت می‌کنم که جلوی مردم خوردم زمین.

۴ یادداشت

فرستاده‌ی ادگار آلن پو

چند روز پیش یک اتفاق فوق‌العاده‌ای برام افتاد.

با دوستام به یک کتاب‌فروشی رفته بودیم و هرکدوم کتاب‌هایی برداشتیم و نشستم پشت میز مطالعه. پشت تنها صندلی خالی دور میز یک کوله آویزون بود. از خانم صندلی کناری پرسیدم؛ ببخشید این کوله شماست؟ گفت آره و خواست برش داره، که بهش گفتم نه فقط می‌خواستم‌اجازه بگیرم روی صندلی بشینم که اوکی بود و نشستم.

کتابی که برداشته بودم رو ورق زدم و بلافاصله عاشقش شدم. پشتش نوشته بود مش‌آپ ادگار آلن پو و خورخه لوئیس بورخسه. و اگه نمی‌دونید؛ بدونید که من می‌میرم برای آلن پو. توش هم پر از تصاویر آناتومی موجوداتی بود که انگار از داستان‌های تو فکرم درومده بودن.

ازش عکس گرفتم که بعدا برم اینترنتی بخرمش و به دوستانم که همراهم بودند جدی-شوخی گفتم اگه خواستید برام هدیه بخرید این کتاب رو بخرید. بعد...

یه صدایی گفت: من برات می‌خرمش.

برگشتم دیدم همون خانمی بود که کنارم نشسته بود. چندبار پلک زدم و سعی کردم تشخیص بدم این چطور جمله‌ایه و چرا من نمی‌فهمم که چه منظوری داره.

گفتم: چی؟ جدی؟

گفت: آره به عنوان سوپرایز!

گفتم: آخه نمی‌شه که...

گفت: چرا خب می‌خواستم همینطوری سوپرایزت کنم!

و کتاب رو برداشت برد صندوق! من که ماتم برده بود به دوست‌هام گفتم: چی شد الان؟ چی کار کنم؟

یکیشون گفت: حداقل برو پیشش!

رفتم صندوق و گفتم: آخه نمی‌تونم بپذیرم خیلی لطف می‌کنید.

که گفت: چرا که نه، می‌خوام بگیرمش برات.

گفتم: آخه شرمنده می‌شم.

گفت: شرمنده چی، برو بشین.

منم برگشتم و نشستم. و خانومه با کتابه که اینجور دورش رو بسته بود برگشت و من کلی ازش تشکر کردم. بعد یکم حرف زدیم و رشته‌ام رو پرسید و من بهش گفتم می‌خوام از این اتفاق یک مموآر بنویسم و پرسید مموآر چیه و توضیح دادم.

گفت چرا این کتاب رو دوست داری گفتم آلن پو! و گفت چقدر دنیات با من فرق می‌کنه من ادبیات فارسی می‌خونم.

گفتم کاش می‌تونستم براتون کارت تشکر درست کنم. گفت تشکر لازم نیست، خودم می‌خواستم خوشحالت کنم.

و بعد از مدتی ما خداحافظی کردیم و من دوباره تشکر کردم و رفتیم.

۳ یادداشت
The road has calmed down, I have not.
کتاب‌های پیشنهادی
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان