Unreliable Narrator

Writing for the sake of it

سه فصل بعد، مدی کجاست؟ روشنایی.

راچان از پشت مانیتور بزرگم سرک کشید و یه باره گفت: مهاجرت کن، از اینجا برو.

لبخند زدم و گفتم: با کدوم پول؟ فقط برای یه ایلتس باید رفت ترکیه الان! 

آه کشید و برگشت سر میزش نشست. یکی دو روزه خیلی حالش گرفته است. دوست صمیمیش رو گرفتن. ساعت سه صبح ریختن تو خونه طرف و گرفتنش. هرازچندگاهی با ترس زیر لب می‌گه: نکشنش؟ و من هیج حرف قانع‌کننده‌ای ندارم که در جوابش بگم.

سلام، من برگشتم تا فصل هفتم رو بنویسم. فصل پنج رو (که توش منشی دوتا شرکت بودم) فعلاٌ خالی می‌ذاریم. هیج یادگاری خوبی ازش برام نمونده که بخوام بنویسم. ولی نمی‌شه وانمود کرد که وجود نداشته. پارسال تابستون به نظر سه یا چهار سال پیش بر من گذشته. فصل ششم رو هم فعلاً توی یک صندوق دربسته نگه می‌دارم و یکراست می‌رم سراغ فصل هفت.

از وقتی تو روشنایی مشغول به کار شدم می‌خواستم بیام اینجا بنویسم. هرچی باشه اینجا قرار بود تجارب کار من باشه. از کتابفروشی تا داروخونه، یه مدت این اطراف منشی بودم، چند روزی هم عطر فروختم. الان تبدیل شدم به کابوس کودکی‌هام، کارمند شده‌ام. بهرحال از همون بچگی می‌دونستم که فقط تا 21 سالگی می‌تونم چیزی باشم که می‌خوام و می‌دونستم هم که اگه بعدش نمیرم، دیگه مال خودم نیستم. 

ولی اونقدرها هم بد نیست. هرروز کلی اتفاق کسل کننده می‌افته که می‌تونم بیام براتون تعریف کنم.

با راچان شروع کنیم. اسم مستعارش رو می‌ذاریم راچان. یک سال از من جوونتره، ولی چون 6 ماه زودتر از من استخدام شده بالادستیم حساب می‌شه. لاغره با یه چهره رنگ‌پریده. یکم لپ داره، درشت نقشه و شمالی. از روز اولی که پام رو گذاشتم شرکت تلاش کرد باهام دوست بشه. این رو بعداً خودش هم بهم گفت. گفت:"وقتی تو اومدی، به خودم گفتم من با این دوست می‌شم." گفتم چرا، گفت دلش دوست می‌خواسته. 

راچان عادت داره مدام از من تعریف بکنه. تو خیلی باحالی، متفاوتی، عجیبی، مال اینجا نیستی، آتئیستی نه؟ تو حتما مهاجرت می‌کنی و از ایران می‌ری. اون وایب رو می‌دی. 

من ازش می‌ترسیدم. می‌ترسیدم از عقایدم باهاش حرف بزنم. در کل حرف زدن از عقاید سر کار اصلاً کار منطقی‌ای نیست. آدم هیچ وقت نمی‌دونه به کی می‌تونه اعتماد بکنه و به کی نه. تا همین چند روز پیش که دوست صمیمیش رو بگیرن من شدیداً شک داشتم که طرفدار اون‌ها باشه. گویی نیست. 

راچان می‌گه اوایل سر کار من، هیچ امیدی نداشته که بتونه باهام ارتباط بگیره. می‌گفت من عصبی و ناراضی به نظر می‌اومدم. (عجیبه که فعل گذشته رو به کار می‌بره، چون من هنوزم عصبی و ناراضی‌ام. وقتی رو تو زندگیم به یاد نمی‌یارم که ناراضی یا حداقل عصبی نبوده باشم!) بهش گفتم خیلی طول می‌کشه تا یخم باز بشه. بهش نگفتم این مدت معمولاً چندسال طول می‌کشه. من یکی از دیرجوش‌ترین آدم‌هاییم که تا حالا دیدم. 

معمولاً تو مواجهه با افراد غریبه، اخم‌آلود، جدی و بداخلاقم. مثلاً چند روز پیش با مهسو بیرون بودیم و بعد از تئاتر، ساعت 11 شب، یکی بهم زنگ زد. برداشتم و بلند، خیلی جدی و قاطع گفتم: بله؟ بفرمایید؟ یه خانومی گفت سلام. تکرار کردم: سلام. بفرمایید؟ گفت من مامان مهسوام مدی‌جان. من بلافاصله رنگ به رنگ شدم. "آآآآآآووووو خالههه سلامممم ببخشید من به جا نیاوردم. حالتون خوبه؟ چه خبر؟" مهسو با چشم‌های درشت نگاهم می‌کرد، سیگار می‌کشید و می‌خندید. 

راچان حداقل در ظاهر، سر کار هوام رو داره. می‌گم در ظاهر چون هیچ‌وقت نباید سر کار به کسی کاملاً اعتماد کنید. ولی همین که هرروز که می‌بینمش بهم لبخند می‌زنه و می‌گه:"سلام کوچولو!" خوبه. داشتن یک چهره دوستانه سر کار، موهبتیه که نمی‌شه سبک گرفتش. راستش نمی‌دونم چرا بهم می‌گه کوچولو. با 172 سانت قد و اضافه وزن، من هرچی هستم جز کوچولو. ولی این بار اول، یا حتی دومی هم نیست که مردم بهم می‌گن کوچولو. می‌گن از قدت نمی‌یاد، تویی که کوچولویی. شاید باشم. اهمیتی نداره برام اونقدر. شاید یه زمانی داشت. نه الان. نه دیگه.

راچان برنامه من رو حفظه. می‌دونه سه‌شنبه‌ها تراپی دارم و شنبه‌ها پیانو. می‌دونه اگه شنبه تعطیل باشه، جبرانی کلاس پیانوم می‌افته چهارشنبه. یکم کریپی و ترسناکه که انقدر بهم توجه می‌کنه. ولی از طرفی واقعاً باید در مورد آدم‌ها آسونگیرتر باشم. این همه سخت‌گیری و مشکوک بودن و مو رو از ماست کشیدن من رو رسونده به جایی که تنهایی مثل خوره افتاده به جونم. هرروز به خودم می‌گم:"شل کن مدی." در دفاع از مدی، باید اینو بگم که امسال سه تا از نزدیک‌ترین دوست‌هام مهاجرت کردن و از اون به بعد، صدام تو دنیای خالی خودم بیشتر اکو می‌شه. 

کاش دوست راچان رو سالم و سلامت آزاد کنن. 

توضیح تصویر: صحنه تئاتر شاخ بی‌سر که با مهسو رفته بودیم دیدنش

۱۰ یادداشت
The road has calmed down, I have not.
کتاب‌های پیشنهادی
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان